عشق مامی ایلیا جونیعشق مامی ایلیا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

عاشقانه آرام من و تو...

ما رفتیم مسافرت ....

سلام به همه دوستای خوبم، الان اومدم چند تا از اتفاقای این هفته رو براتون بنویسم، جمعه پیش که 9 تیر بود  خاله ملاحت اومد تهران خونمون، چهارشنبه شب که 12 تیر بود عمه ها و مادر بزرگ و پدر بزرگ ایلیا از حج برگشتن و مهمونی داشتن، مامان و بابای خودم هم همون روز ساعت 1 ظهر رسیدن تهران، خلاصه عصر بابا میثم و بابای خودم و چند تا از عمه های ایلیا و بچه هاشون رفتن فرودگاه من به خاطر ایلیا نرفتم اخه خسته میشد. مهمونی خوش گذشت و منم چون 3 ماه بود که نرفته بودم رشت تصمیم گرفتم جمعه با مامان و بابام برگردم و الانم با اقای ایلیا رشت هستم خلاصه خواهرای همسرم که فهمیدن من امروز میام رشت دیشب اومدن خونمون و سوغاتی هامون و اوردن خیلی چیزای خوش...
16 تير 1391

آن شرلی ♥♥♥

    آنه ! تكرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشت وقتي روشني چشمهايت در پشت پرده هاي مه آلود اندوه پنهان بود با من بگو از لحظه لحظه هاي مبهم كودكيت از تنهايي معصومانه دستهايت آيا مي داني كه در هجوم دردها و غم هايت و در گير و دار ملال آور دوران زندگيت حقيقت زلالي درياچه نقره اي نهفته بود؟ آنه ! اكنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه طلايي خورشيد دوستي بسپاري در آبي بيكران مهرباني ها به پرواز درآيي و اينك آنه شكفتن و سبز شدن در انتظار توست... در انتظار تو کیا یادشونه؟ من که باهاش زندگی میکردم ...
8 تير 1391

ما برگشتییییییییییییییییییییییم♥

                سلام به همه دوستای خوبم که تو این چند وقتی که نبودیم مثل همیشه بهمون لطف کردن و بهمون سر زدن و برامون نظر گذاشتن و میخوام بهشون بگم که دلم خییییییییییییییییییییییییییییلی براشون تنگیده بود و هر روز بهشون و نی نی های نانازشون فکر میکردم        ♥خیییییییییییییییییلی دوستون دارم♥ و حالا ماجراهای این چند وقتی که نبودم منو ایلیا ودوستم مرجان دوشنبه 1 خرداد رفتیم اراک،شهری که من و همسرم اونجا دانشجو بودیم، یادش بخیر من سال 81 وقتی که 18 سالم بود رفتم اراک و بهترین روزای زندگیم و اونجا بودم و از سال 85 ک...
31 خرداد 1391